سید محمد حسینی
به فصل زمستان و ایام انقلاب که نزدیک میشویم،هزار ماشاا... هنر هنرمندان میجوشد و یادشان میافتد که نظری هم به حوادث 57 و قبل آن بیاندازند و هرگونه هست خودی نشان بدهند که از قافله عقب نیفتند.اما اینبار به نظر میرسد خود تلویزیون است که پروژه ای ترتیب داده،ایده ای به ذهنش خطور کرده ،فیلمنامه را نوشته و همه چیز را حاضر و آماده از کارگردان میخواهد.نیازی هم نیست کارگردان به نامی باشد که هزینه زیادی برایش داشته باشد،این نشد آن و آن نشد این.بازیگران هم فقط کافی است کمی صورتشان به نقش بیاید تا با یک گریم و رنگ و لعابِ حسابی کارشان را راه بیندازند.همینکه ته چهره شان بخورد کافی است تا از یکی شاه بسازند و از یکی وزیر. یکی نماینده مجلس بشود و دیگری وکیل.
معمای شاه چند ماهی است که هر هفته از شبکه یک سیمای ملی پخش میشود و میرود که به استقبال ایام دهه فجر برود .ایامی که برای جوانتر ها تصویر است و برای پا به سن گذاشته ها خاطره.بارها و بارها تصاویر مختلفی از رسانه های مختلف از تاریخ این رویداد را دیده و شنیده ایم و این تصویر آنقدر برایمان تکرار شده که گویی آن زمان را زندگی کرده ایم.جدای از مستندهای انقلابی با آن موزیک ها و سرودهای انقلابی ماندگار و خاطره انگیز که بیشتر به دل مخاطب میچسبد و با وجود رنگ و رخِ قدیمی اش هنوز هیجان تازه دارد،فیلم و سریال نیز شیوه خوبی برای گفتن و نوشتن از تاریخ است.تاریخی که خیلی هم دور نیست و هنوز خیلی ها از آن نسل زنده هستند تا برایمان نقل قول کنند و حال و هوایش را وصف.اما دست گذاشتن روی سوژه تاریخی سخت است ،دل شیر میخواهد که هوشمندانه و خلاق قصه ای روایت کنی و در کنارش تلنگری به مخاطب بزنی که به هیچ جا هم بر نخورد که نه منتقد فریاد کند و نه مخاطب ناله!یک در هزار میشود استاد علی حاتمی که در آن سالهای سخت پس از جنگ و در قاب تلویزیونِ آن زمان، تاریخی روایت کند که عابد و زاهد را به رقص آورد و منتقد و مخاطب را میخکوب کند.هزار دستان بشود نقل مجالس مخاطب و کمال الملکش بشود الگوی محافل منتقد. یک درصد هم میشود حسن فتحی که قصه های عاشقانه اش را در تونل تاریخ گیر میاندازد و با زیرکی حرفش را در لابه لای قصه میگنجاند. قاجار پهلوان میکشد و پهلوی روشنفکر!
از همان اوایل پاییز امسال که انونس و تیزر معمای شاه پخش میشد همه حواسها جمع طراحی صحنه و لباس و گریم سریال شد که بَه، که چه چیزی از آب درآمده!خب شاه با دماغش تکراری شده و تا الان انگار بیست نفری میشوند که گریمشان کرده اند و جای محمدرضا پهلوی رنگشان ،به خصوص رضای بنفشه خواه که خودِ خودش بود،انگار که شاه دوباره زنده جلویمان ایستاده. اما اینبار همه پنداری خودشان هستند،فرح دیبا با پالتوی معروفش ،مصدق با ابا و عصایش،هویدا و گل سینه اش ،و حتی دکتر بختیار با مرغ طوفانش که نیاندیشید به طوفان..همه چیز نوید یک سریال پرهزینه،پر زحمت و ماندگار را میداد که ورد شود بر زبان جوانها و نقل شود بر محفل پیرها.اما حالا بعد از گذشت ...قسمت از سریال، چقدر توانسته پیرو جوان را پای تلویزیون بنشاند و اسم معمای شاه را هر جمعه بر سر زبانها بیندازد؟ چقدر توانسته از پس ادعایش براید و چقدر میتواند هزینه های میلیاردی پروژه را جبران کند که هم خدا راضی باشد و هم خلقش!حالا هزینه های مادی به کنار ،چقدر میتواند تا معنای خودش را بردل مخاطب بنشاند وحرفش را به کرسی؟ و اخر قسمتی یک دعایی کنند برای کارگردان و تهیه کننده اش و چیزی به داشته هایشان اضافه شود و بگویند عجب!پس اینطور بود .
از همان قسمت اول میشود اخر داستان را خواند چون اصلا قصه ای در کار نیست،روایت هم اگر میکند انقدر جذاب نیست که از مهمانی جمعه شب هایت بزنی و پای سریال بنشینی.تیتر وار و خلاصه با موسیقی متن سریع میرود سر اصل قضیه و سرو تهش را هم میاورد.یک هفته در میان،گذری و نظری،خواسته یا ناخواسته،و حتی در حال خوردن شام و روزنامه خواندن هم میتوان سر از کار کارگردان در آورد.نیازی نیست هر هفته آن را دنبال کنی ،گوشت هم به تلویزیون باشد کافی است تا کنه مطلب را بگیری و معمای شاه را حل کنی.
از گریم و طراحی صحنه و لباس که بگذریم (که انصافا هم با آن هزینه خوب از اب درامده) میرسیم به صدای عقیلی که به سریال مرتبه بیشتری داده است.تیتراژ پر است از کادر،رنگ،تصویر ،نقاشی و موسیقی و خط زیبا که با آن ترانه ی زیبایی که سالار عقیلی میخواند دل آدم نمیاید که بلند شود و برود پی کارش.اما اصل ماجرا چه میشود؟این یک سریال تلویزیونی است با آنهمه بازیگر،هزینه و تبلیغات، و قرار است جمعه شب های تعطیل از شبکه یک تلویزیون ملی پخش شود .مردم انتظار بیشتری از کار دارند و گوششان به این موسیقی و چشمشان به آن تصاویر بدهکار نیست. ریتم سریال خیلی تند است،مرتب این میرود و ان میاید، انگار هنوز مقدمه میچیند تا برود سر اصل مطلب.اصل مطلب را نمیشود فهمید کدام است چون اصل مطلبی وجود ندارد.به طرفه العینی رضا خان امدو رفت،محمدرضا هم امده و هر روز نخست وزیر عوض میکند .کارگردان به بازیگر مجال عرض اندام نمیدهد ،نه اینکه بازیگر نتواند(برخی بازیگران بنام به چشم میخورند)، سریع و خلاصه مطلب را میگوید و میرود.پنداری یک چیز بزرگتر میخواهد هفته بعد بگوید که منتظر ش باشیم اما باز هم خبری نیست.معمای شاه ادعای بزرگی دارد که نمیتواند آن را برآورده کند و از پسش برنمیاید،وقتی ادعا در ذهن مخاطب بزرگ شد توقعش بالا میرود و نمیشود او را با موسیقی و صحنه های خوش آب و رنگ گول زد.این را تصویر به ما میگوید نه کارگردان.چیزی که در تصویر میبینیم برابر با ادعای فیلمساز نیست.آنقدر اسمها و اصطلاحات را خوانا و مستقیم داد میزند که انگار برای بچه ها قصه میگوید.بلند هم چندبار میگوید تا اگر یکبار نفهمیدی خوب توجیه شوی و آن آخر کلاسی هم قشنگ مطلب برایش جا بیفتد تا مبادا اشتباهی تاریخ را بفهمد و جای هیچ شک و شبهه ای نباشد.(شاه در حال لباس پوشیدن:فردوست!(بی مقدمه)من این مرد را میشناسم،سید ضیاءالدین طباطبایی است،روی طباطبایی مکس میکند.در سوم اسفند به واسطه انگلیسیها با پدرم کودتا کرد و احمدشاه را برداشت!)یا وقتی سفارت دولت فخیمه بریتانیا میخواهد سید ضیا را برگرداند سریع میرود به شیوه ی کتاب تاریخ مدرسه سید ضیا را معرفی میکند(سید ضیا رو به راننده تاکسی:چیزی از کودتای سوم اسفند یادت هست؟میدانی چه کسی آن را ترتیب داد؟)همین.و باز میرود دنبال قصه را میگیرد که حالا سید ضیا قرار است چه کند و چه نکند.اصلا قرار نیست که ما از شخصیت سید ضیا چیزی بفهمیم همینکه بدانیم کیست و چه کرده کافی است. حوصله بیننده سر میرود از پندهای معلم وار کارگردان.همه ی کاراکترهای داستان در واقع تیپ هستند و نه شخصیت.فقط رنگ و گریم ظاهری را میبینیم با ادبیات طوطی وارِ قلمبه و سلمبه که راحت میشود در کتابهای تاریخ بهترش را خواند و شنید.شخصیت یعنی سوای آن ظاهری که همه آن را میشناسند کمی از خصوصیات و صفات منحصر به فرد نقش بگوییم،کمی از نگاه آن نقش به زندگی نگاه کنیم طوریکه مخاطب لمسش کند. و از لایه سطحی و نقاب نقش عمیقتر شود..اینطور قصه ها را از کتاب تاریخ دوران دبیرستان هم میشود فهمید.یک بچه 15 ساله هم شاید از بر باشد،همان چیزی که شنیده بودیم در قالب تصویر درامده،چی چی اک میرود و کی کی اک میاید ،همه اش هم مو به مو و پشت سر هم.بدون اندکی مجالِ تامل برای بیننده.این دیگر نیازی به اینهمه هزینه و انرژی و بازیگر ندارد!اینهمه جار ندارد که معمای شاه.کدام معما؟کدام شاه؟اینهارا که همه از بریم.نه سوالی در ذهن مردم شکل گرفت و نه به سوالی پاسخ داده شد.همان حرفها را دوباره میشنویم.هر نفر در سریال میاید ،چیزی میگوید و میرود.کما اینکه ما اصلا نفهمیدیم که بود و چرا گفت و چرا کرد؟صحنه گل درشت هم که الی ماشا ا... در سریال زیاد است،مستقیم میرود سر اصل مطلب(اوباش به دستور شاه به منزل قوام میریزند و اورا مجبور میکنند که استعفا بدهد،شاه هم مثلا بیخبر است ولی بدش نمیاید قوام برود.) نه خبری از کنایه هنرمندانه است و نه از تلنگری خلاقانه به مخاطبش.در گوش مخاطب داد میزند که شاه بد اخلاق و زورگو و بازیچه ی خارجیهاست ،معلوم است که قسمت به سه نرسیده بیننده کِسِل میشود و دنباله سریال را رها میکند.چه بشود، که اگر کاری نداشت و تلویزیون روشن بود سریال را ببیند. ندید هم ندید،دنباله اش پیداست.
معمای شاه بر خلاف اسمش اصلا جای هیچ معما و پرسشی برای مخاطب نمیگذارد،نه به بازیگرش مجال نقش آفرینی میدهد و نه به بیننده اش فرصت نقش پذیری.تمام اتفاقات تاریخی که مستند هم هستند را به گونه ای غیر جذاب،غیر واقعی و غیر باور پذیر به تصویر کشیده است و سریع و بدون اتلاف وقت به سمت نقطه سقوط شاه میرود و در پایان هم متوجه خواهیم شد که اصلا معمایی در کار نبوده.شاه دیکتاتور بود،مردم اورا نخواستند و انقلاب کردند.قصه ای که هزاران بار شنیده ایم.خب؟بعدش چه؟چیز تازه؟ ما منتظر نکات ظریف و ریزه کاریهای تاریخی هستیم که به وجدمان بیاورد اما متاسفانه خبری از ان در سریال نیست.اگر هم وارد زندگی شخصی شاه میشود انقدر مقرضانه و خصومت وار است که از آن طرف مخاطب میزند بیرون(شاه خطاب به خواهرش:مگر از فلانی طلاق گرفته ای که میخواهی زن این یکی شوی؟جواب مردم و علما را چه بدهم؟اشرف هم که یک زن هرزه و عیاش است با طعنه میگوید طلاق گرفتن از ان کاری ندارد.) هنرمند باید با ابزارش به نحوی تاریخ را به تصویر بکشد که برای مخاطبش و به خصوص نسل جوان جذاب باشد.این دیگر هنر هنرمند است که زیرکانه و خلاقانه ارام سخنش را در گوش بیننده زمزمه کند.دلیل این اتفاق واضح است،فیلمساز دغدغه ندارد،اگر فیلمسازی دغدغه داشته باشد که برود دنبال انچه دوست دارد و بسازد محال است خوب از اب درنیاید ولو کمدی باشد.اگر اینطور نباشد بی آنکه ذره ای برایش دل بسوزاند سرسری از تمام صحنه های آن میگذرد که فقط قسمتها پر شود.چنانچه وقتی شاه اسم قوام السلطنه را که میگوید، مخاطب نمیفهمد تشدید شاه رویِ حرفِ واوِ قوام را، باید روی حساب ارادت شاه به حضرت اشرف بگذارد یا سهل انگاری کارگردان!با این رویه در سالهای بعدی نه مخاطبی برای فیلمهای تاریخی میماند و نه گوشی برای شنیدن حرفهای انقلابی.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم دی ۱۳۹۵ساعت 0:38 توسط حجت جوزقی |
دنیای هنر...
ما را در سایت دنیای هنر دنبال میکنید
برچسب: کدام,معما,کدام, نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 1:04